تبليغاتX
خلوت تنهایی...
خلوت تنهایی...

آن دم كه غم هاي دلم ميوه دادند، روحم در مرداب غرق شد. نفسم بود كه، ملايم، ويرانه هاي كاخ آرزوهايم را نوازش مي داد، و شب هنگام مهتاب ماهي هاي ديده ام را بر روي خاك مي رقصاند.
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 19:46 توسط زينب|

 سلام!

سال 89 دیگه به آخر خط رسیده. نفس های آخرشه، کوتاه و کوتاه تر و پایان و بعد یه خاطره، می شه زنده یاد 1389 یا همون 89.

تا هستش، تا امساله، بیاین همگی از بدی هاش بگذریم که خوبی کم نداشت برای هیچ کس، حلالش کنیم. این لحظه های آخری شادش کنیم تا با خیال راحت و در آرامش جاش رو به سال نو بده...


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 22:14 توسط زينب|

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.ز شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: «خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.»
نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 19:5 توسط زينب|

 

یاد نوروز بخیر!!

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 14:20 توسط زينب|

دیشب یه مطلب از کتاب "هزار و یک دانستنی علمی" خوندم، فکر کردم براتون بذارم.

بند بازی سابقه ای بس دیرینه دارد و در اغلب سیرک ها (از قدیم تا به امروز) کارهای محیر العقول یک بند باز قسمتی از برنامه را تشکیل می دهد، که علاقه مندان زیادی هم دارد. در سابق بند باز با استفاده از چوب موازنه، گرانیگاه مجازی خود را پایین تر از طناب تشکیل می داد، و در نتیجه تعادلش پایدار بود اما امروزه بند بازانی قدم به عرصه سیرک گذاشته اند، که نه تنها از چوب موازنه استفاده نمی کنند، بلکه روی طناب کارهایی انجام می دهند، که ما در روی زمین قادر به اجرای آن ها نیستیم. مثلا در یکی از سیرک های آمریکا یک بند باز هر روز روی طناب نیمرو می پزد و می خورد! عجیب این که تخم مرغ را هم هر روز یک پرنده در حال پریدن برای او تامین می کند!

بند باز ها معمولا سعی دارند کار های حیرت انگیز را به سرعت تمام روی طناب انجام دهند، و قبل از این که خسته شوند، برنامه ی خود را به پایان رسانند. اما بند بازانی هم بوده اند، که 2 یا 3 ساعت و بیش تر می توانستند روی طناب دوام بیاورند. ولی اخیرا یک نفر رکورد را برای سال های سال در این مورد شکسته است: "هانری رشاتن" بند باز معروف جهان توانسته است مدت شش ماه روی طنابی بماند، که از سطح زمین 12 متر بالاتر بوده است!!

از کتاب "هزار و یک دانستنی علمی"

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 0:50 توسط زينب|

فکر کردم قالب  رو عوض کنم  آخه تکراری  شده  بود .  این قالب جدید خوبه؟
راستی روزه هاتون قبول...
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 17:7 توسط زينب|

سلام!

خوبین؟

ممنون. هنوز نفسی میاد، میره، هرکاری بخواد می کنه.

...

26ام کارنامه گرفتم هم خوش حالم هم ناراحت!

ناراحتم چون دیگه دوستا و معلما و مدرسه ای که تقریبا بهش عادت کرده بودم رو نمی بینم.

چون دیگه راهنمایی تموم شد و فقط دبیرستان مونده خوش حالم، بالآخره سیکل گرفتم... !

حالا تقریبا بچه دبیرستانی شدم البته هنوز مدرسه ای که باید برم مشخص نشده ولی باز زود گذشت مگه چه قدر پیش بود که برای اولین بار مدرسه رفتم! این همه سال گذشت دندون هام افتادن و جاشون باز دندون درومد، قدم بلند شد و از مامانم بلند تر شدم، بزرگ شدم و خانوم شدم، خودم نفهمیدم چه زود دوران شیرین کودکی تموم شد و من تا جوونی راهی ندارم... !

ولی نه باز من تازه راه افتادم هنوز نصف راه مونده تا دندون هام دوباره بیفتن و جاشون دندون مصنوعی دراد، قوزی بشم و از بچه هام کوتاه تر، چین و چروک درارم و موهام سفید بشن و باز خودم هم نفهمم که به من، "زینب کوچولو" چی گذشت که بزرگ شدم، پیر شدم و شبیه نی نی ها شدم... !

من هنوز به چیزی که می خوام نرسیدم... و پایان زندگی هم مثه یه جمله ست؛ یا نقطه یا علامت سوال و یا علامت تعجب... !

می گن بعد از دنیا باز هم زندگی می کنیم و با یک نقطه علامت سوال یا تعجب همه چیز تموم نمی شه... !

پس به خاطر آدمایی که اومدن و رفتن و هنوز هم دارن زندگی می کنن و به خاطر ما که تو دنیای دیگه بازم هستیم و باید قدر انسانیتمون رو بدونیم، یه جمله ی ناتموم می نویسم:

انسان جاودان است ...

                                                                                   

                                                                                     *زینب*

نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 15:25 توسط زينب|

سلام، این پستم یه شعر خوشچیله از حافظ. بخونین و به معناش فکر کنین به درد می خوره :

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی                خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد                      حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدمیانی که بهشتت، هوس است              عیش با آدمئی چند پری زاده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زر به گزاف                       مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها با شدت ای خسرو شیرین دهنان                گر نگاهی سوی فرهاد دل ها افتاده کنی

خاطرات کی رقم فیض پذیرد، هیهات                     مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ                           ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی

                                   ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

                                   که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی

                                                                                                                           زینب

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 21:36 توسط زينب|

سلام

بالاخره من اومدم...

در این مدت که ما خواب بودیم اتفاقاتی افتاد، مثه؛ تولد خلوت تنهایی و رسیدن نوروز. در این روزها ما با هم نبودیم در حالی که شاید به هم نیاز داشتیم و خیلی حرفای گفتنی تو دلمون بود ولی تقصیر من نیست، باور کنید همه ش درس داشتیم! حالا دیگه شما ببخشین من تا جایی که بتونم سعی می کنم یه چیزایی بنویسم ...

این روزا خیلی دلم گرفته. می دونین:

"گویند خدا همیشه

       با ماست

        ای غم

                   مگر تو هم خدایی"

از این حرفا بگذریم.وقتی سال نو کم کم نزدیک می شه معمولا همه سعی می کنن که یه دستی به سر و روی اخلاقشون بکشن (بعضی ها بدی ها رو هم جذب می کنند) مثلا من سعی می کنم همیشه یه لب خندی بزنم و شما؟

·         با نظراتتون خصلت جدیدی رو که سال 89 بهتون معرفی کرده رو بگین (ممنون) .

 *زینب*

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 13:59 توسط زينب|

سلام

آپ کردم چون وقتی به وبتون می اومدم و می خواستم نظر بدم نمی شد. گفتم بهتون بگم نگین نامردی!!راستی فرناز اگه عکسی که گذاشتی بالا بیاد بهت می گم کجا می خوای بری !!ولی نمی شه ! !۱۰ دیقه تا اذان مونده وای من خیلی گشنمه!شما هم؟

دوستون دارم می بوسمتون

***زینب***

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:56 توسط زينب|


آخرين مطالب
» شهر در خواب بود...
» ...،1390،1389،...
» خدا خواست...
» ما....هی
» شغل شریف بندبازی!!
» قالب جدید
» بدون پایان
» 
» بعد از سال ها
» سسسسسسسسسسسسلام
Design By : Pars Skin